حدود یک هفته بعد از برنامه مهرچال متوجه شدم بین بچه ها زمزمه ی برنامه ای دوباره به دناست.
اولش خیلی جدی نگرفتم اما پس از چند روز که فهمیدم حرف ها واقعا جدی ست دغدغه های فکری ام شروع شد!
با این مرخصی های زیادی که از محل کارم گرفته بودم چندان امید به یک مرخصی دیگه نداشتم اما دنا هم جایی نبود که بشه به این سادگی از خیرش گذشت...
با اینکه به رفتن مطمئن نبودم اما به بچه ها قول همراهی دادم، گفتم فوقش روزای آخر برای اولین بار بدقولی میکنم!!
تا دو روز قبل از برنامه درمورد مرخصی هیچ نگفتم. به لطف دولت خدمتگذار
با اعلام تعطیلی شنبه بعد از عید فطر شرایط من کمی بهتر شد. وقتی درخواست مرخصی تا بیست و سوم شهریور را دادم با این سوال مواجه شدم که جریان چیه نکنه بازم کوه؟؟!!
با پاسخ بله من ،گفته شد با یک شرط با مرخصی شما موافقت میشه که فقط بگی این کوه چی داره که نمیتونی ازش دل بکنی؟!
جوابی جز یک لبخند کوچیک نداشتم، کاشکی خودمم میدونستم واقعا این کوه چی داره؟
به یه باره یاد حرف آقا رضای حبیب نیا در وبلاگ راز کوه شان افتادم...
خلاصه برخلاف انتظار این بار نیز به لطف مدیران گلی که دارم با مرخصی بنده موافقت شد
ساعت ده شب جمعه راه افتادیم به سمت شیراز، صبح شیراز بودیم و صبحونه مهمون جیب خودمون البته با طعم آش سبزی و هوای شیراز!!
بعد از صبحونه راهی یاسوج شدیم بعدشم سی سخت. سی سخت که رسیدیم یه راست رفتیم خانه کوهنورد تا وقت حرکت که قرار شد ساعت چهار باشه استراحتی کرده باشیم...
قرار شد از گردنه سی چانی بریم تا پناهگاه، شب را پناهگاه بمونیم و صبح بریم برای قله، قله ی حوض دال...
ساعت چهار شد پنج!! که راه افتادیم، با یک شتابی که روی هرچی لاک پشت بود هم سفید کردیم رسیدیم پناهگاه!! درمسیر چند نفر از بچه های بهبهان که بر می گشتن پایین را دیدیم که گفتن پناهگاه کسی نیست که وقتی رسیدیم سه نفر از بچه های سی سخت پناهگاه بودن که چون طبقه بالا نشسته بودن واسه ما هیچ مشکلی نبود.
خلاصه مستقر شدیم پناهگاه و بعدشم شام، اونم چه شامی بچه ها سوپ پختن و من و محمد به دلیل کمبود قاشق با لیوان خوردیم!!!
قرار شد شش صبح بریم برای قله اما به دلیل مشکلی که برای دونفر از بچه ها تو پناهگاه پیش اومد و همه تقریبا تا نزدیکای صبح بیدار موندیم حرکت شد ساعت نه!
آقای احمدی تنها کسی بود که موند پناهگاه و بقیه حدود ساعت نه راه افتادیم سمت حوض دال. رسیدنمون کمی بیشتر از دو ساعت طول کشید و بعدشم کمی استراحت و بعد زمزمه ی همیشگی
ما برای پرسیدن نام گل ناآشنا چه سفرها کرده ایم...
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها چه خطرها کرده ایم...
بعد از گرفتن عکس که البته خیلی سعی کردیم کاری نکنیم که به هیچ کس و هیچ قلمی توهین بشه!! و یه خورده خوش و بش معمولی برگشتیم پناهگاه و صرف یک ناهار ساده و سپس بازگشت از مسیر تنگ بزکش...
ساعت هشت، کمی بعداز غروب یکشنبه پایین بودیم و پایان برنامه ای دیگه و لحظات خوب دیگه ای و شایدم به فکر اینکه برنامه بعدی کجاست و چه وقت و کی مرده و کی زنده؟؟!!!

آماده...

عبور از گردنه سی چانی...


دو نما از پناهگاه سی چانی. با شاهکاری از گروه کوهنوردی فارسان و گروه کوهنوردی بانک صادرات تبریز!!

بعد از غروب... کنار پناهگاه...

رهاورد ما کوهنوردان!!

در مسیر قله...

روانش شاد...

.........................

در کنار دوست سی سختی مان آقای نوشادی... بر فراز قله حوض دال...

مسیر بازگشت... ابتدای تنگ بزکش...

تنگ بزکش... ؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 23:40 توسط عیسی
|