مگر ما فرار مغزها هم داریم؟؟!

 

 

بهرام بیضایی هم برای همیشه از ایران رفت...

یکی از بدترین خبرهایی که در این چند روز شنیده و بر حال و روز سینما و کل بدنه ی این سرزمین کم مانده بود اشک بریزم!!

 

آری، استاد بیضایی هم رفت تا در مملکت استکبار جهانی و شیطان بزرگ بر روی چشمانشان نگهش دارند و ما اینجا منتظر صدمین قسمت از اخراجی های مسعود ده نمکی باشیم آن هم با مزه و بوی باقالی!!

و یا یکی از شاهکارهای دیگر فرج الله سلحشور!!

 

به سلامت استاد، سفرت خوش...

دنایی دوباره...

حدود یک هفته بعد از برنامه مهرچال متوجه شدم بین بچه ها زمزمه ی برنامه ای دوباره به دناست.

اولش خیلی جدی نگرفتم اما پس از چند روز که فهمیدم حرف ها واقعا جدی ست دغدغه های فکری ام شروع شد!

با این مرخصی های زیادی که از محل کارم گرفته بودم چندان امید به یک مرخصی دیگه نداشتم اما دنا هم جایی نبود که بشه به این سادگی از خیرش گذشت...

با اینکه به رفتن مطمئن نبودم اما به بچه ها قول همراهی دادم، گفتم فوقش روزای آخر برای اولین بار بدقولی میکنم!!

تا دو روز قبل از برنامه درمورد مرخصی هیچ نگفتم. به لطف دولت خدمتگذار با اعلام تعطیلی شنبه بعد از عید فطر شرایط من کمی بهتر شد. وقتی درخواست مرخصی تا بیست و سوم شهریور را دادم با این سوال مواجه شدم که جریان چیه نکنه بازم کوه؟؟!!

با پاسخ بله من ،گفته شد با یک شرط با مرخصی شما موافقت میشه که فقط بگی این کوه چی داره که نمیتونی ازش دل بکنی؟!

جوابی جز یک لبخند کوچیک نداشتم، کاشکی خودمم میدونستم واقعا این کوه چی داره؟

به یه باره یاد حرف آقا رضای حبیب نیا در وبلاگ راز کوه شان افتادم...

خلاصه برخلاف انتظار این بار نیز به لطف مدیران گلی که دارم با مرخصی بنده موافقت شد

ساعت ده شب جمعه راه افتادیم به سمت شیراز، صبح شیراز بودیم و صبحونه مهمون جیب خودمون البته با طعم آش سبزی و هوای شیراز!!

بعد از صبحونه راهی یاسوج شدیم بعدشم سی سخت. سی سخت که رسیدیم یه راست رفتیم خانه کوهنورد تا وقت حرکت که قرار شد ساعت چهار باشه استراحتی کرده باشیم...

قرار شد از گردنه سی چانی بریم تا پناهگاه، شب را پناهگاه بمونیم و صبح بریم برای قله، قله ی حوض دال...

ساعت چهار شد پنج!! که راه افتادیم، با یک شتابی که روی هرچی لاک پشت بود هم سفید کردیم رسیدیم پناهگاه!! درمسیر چند نفر از بچه های بهبهان که بر می گشتن پایین را دیدیم که  گفتن پناهگاه کسی نیست که وقتی رسیدیم سه نفر از بچه های سی سخت پناهگاه بودن که چون طبقه بالا نشسته بودن واسه ما هیچ مشکلی نبود.

خلاصه مستقر شدیم پناهگاه و بعدشم شام، اونم چه شامی بچه ها سوپ پختن و من و محمد به دلیل کمبود قاشق با لیوان خوردیم!!!

قرار شد شش صبح بریم برای قله اما به دلیل مشکلی که برای دونفر از بچه ها تو پناهگاه پیش اومد و همه تقریبا تا نزدیکای صبح بیدار موندیم حرکت شد ساعت نه!

آقای احمدی تنها کسی بود که موند پناهگاه و بقیه حدود ساعت نه راه افتادیم سمت حوض دال. رسیدنمون کمی بیشتر از دو ساعت طول کشید و بعدشم کمی استراحت و بعد زمزمه ی همیشگی

ما برای پرسیدن نام گل ناآشنا چه سفرها کرده ایم...

ما برای بوسیدن خاک سر قله ها چه خطرها کرده ایم...

بعد از گرفتن عکس که البته خیلی سعی کردیم کاری نکنیم که به هیچ کس و هیچ قلمی توهین بشه!! و یه خورده خوش و بش معمولی برگشتیم پناهگاه و صرف یک ناهار ساده و سپس بازگشت از مسیر تنگ بزکش...

ساعت هشت، کمی بعداز غروب یکشنبه پایین بودیم و پایان برنامه ای دیگه و لحظات خوب دیگه ای و شایدم به فکر اینکه برنامه بعدی کجاست و چه وقت و کی مرده و کی زنده؟؟!!!

 

آماده...

 

عبور از گردنه سی چانی...

 

دو نما از پناهگاه سی چانی. با شاهکاری از گروه کوهنوردی فارسان و گروه کوهنوردی بانک صادرات تبریز!!

 

بعد از غروب... کنار پناهگاه...

 

رهاورد ما کوهنوردان!!

 

در مسیر قله...

 

روانش شاد...

 

.........................

 

در کنار دوست سی سختی مان آقای نوشادی... بر فراز قله حوض دال...

 

مسیر بازگشت... ابتدای تنگ بزکش...

 

تنگ بزکش... ؟؟؟

او که رفت...!

 

 

او که رفت شاید نمی دانست هم

ما قوم مرده پرست از یاد نمی بریمش!!

بگیر آسوده بخواب قهرمان..

اینجا به من هم گفته اند

راهی که آغاز کرده ای بی رهرو نمی ماند!!

مرگ نه چندان تدریجی دریاچه ی ارومیه!!

 

نابودي درياچه اروميه

جزيره كبودان

 

 

وقتی نماینده ارومیه میگوید: دریاچه ی ارومیه بزرگ است باید کوچکش کنیم تا بتوان از آن نگهداری کرد!!!

.

.

شما بگویید، ما داریم به کجا میرویم؟؟!

 

برداشت از وبلاگ دیده بان محیط زیست ایران، خانم مژگان جمشیدی...

http://jamshidi6.blogfa.com/post-495.aspx

درددلی از جنس عشق کوهنوردی!!

 

آنقدر این روزها غرق در گرفتاری ها و روزمرگی هایمان شده ایم که به قول معروف حتی امکان دارد از آن ور بام هم بیفتیم!!

آنقدر فکر زندگی و دغدغه های شخصی مشغولمان کرده که یادمان می رود کسانی که می روند و حماسه می آفرینند و باز می گردند، کسانی اند شکل خود ما، کسانی که آرزوهایشان شکل آرزوهای ماست و شاید دغدغه هایشان هم همرنگ ما!!

امروز درددلی از خانم سونیا در وبلاگ عشق کوهنوردیشان یادم انداخت، اینان که رفته بودند بی شک عشقی بزرگ داشته اند و برای خودشان رسالتی...

خانم لیلا اسفندیاری، عظیم قیچی ساز، هیوا دادخواه، بیان فاضلی، کوهنوردان تبریز و... و کسانی که نمیدانم و کسانی که الان در ذهن ندارم ...

 بیشتر این مردان و زنان بزرگ به غیر از امید به یک چیز شاید دلخوشی دیگری نداشتند و آن هم امید به خودشان بوده و ایمان و اراده شان!!

آنها ثابت کردند که می شود اگر بخواهیم، می توان اگر ایمان داشته باشیم ...

خانم اسفندیاری بی شک خودتان بهتر از من میدانید که صعود همیشه برای قله نیست!! و این را نیز بدانید که تلاش شما بر روی کوه کوه های جهان و افتخارات بزرگ گذشته تان به این زودی ها از یادها پاک نخواهد شد...

همنوردان، گام هایتان استوار، ایمانتان سبز و افتخار آفرینی تان همواره جاری باد...

 

درد دل سونیا:http://soniarock.blogfa.com/post-236.aspx

کوچ نسل ها...

 

راهی کجایی؟؟

    به دنبال کدامین باران و رنگین کمان؟!!

  از پس این کوه ها کسی آیا صدا زد تورا؟؟

   که بگوید آنجا آسمانش رنگی دیگر است و طرحی...

خوش رفته ای قبیله!! 

اما بدان یک یک سنگ ها و صخره های کوهستانت در گوش من گفتند:

 کاش بر این کوچ بازگشتی بود، کاش بود... کاش بود... کاش بود...

 

روستایی در دل یکی از کوه های کوچک اطراف زادگاهم، روستایی که خیلی هم کوچک نمی نمود!!

روستایی که به قول بلدی که با ما بود چند سالی ست مردمش همگی کوچ کرده اند به سوی زندگی بهتر!!! روستایی که *لاور زیر، نامش بوده. ولی ماهرچه گشتیم خبری از لاور بالا نبود!!

صاحب این خانه شاید به فکر بازگشت بوده... شاید...

اما صاحب این خانه با این مهر و موم شاید فقط خواسته کسانی مثل ما وارد حریم خانه اش نشویم...

.

.

*لاور: منطقه ی ما به دشت صافی که وسط کوه واقع شده باشه میگن لاور. این دشت برای نشیمن

 استفاده می شده و گاها هم برای کشت کوه نشینان...