صعودی به نام قلم...

هشمین صعود قلم هم با همه ی خوبی هایش گذشت...
اینبار هم فاصله ی زیادم تا گنبد دغدغه ای برایم نداشت و مانند بسیاری برنامه های دیگر فاصله حریف حس ناب رفتن نشد!
رفتم تا برگ دیگری در دفتر خاطرات زندگی ام به زیبایی رقم بخورد...
خاطرات خوبی به اندازه ی تمام خوبی های گنبدی ها...
به اندازه ی خونگرمی علی شاه محمدی و تمام همشهری ها و هم گروهی های سبزش...
به اندازه ی خوبی های رضا حبیب نیا و مرتضی غفوری..
به اندازه ی تمام خوبی های علی بیات...
با این سه از تهران "همسفر" شدیم تا از "راز کوه" بگوییم و نه فقط از "دیار الوند" !
شب در بندرترکمن گذشت و صبحش با دیدن آبشار کبودوال و شیرآباد.
- همراه با سه همسفر عزیز در بندرترکمن...
- آبشار کبودوال...
- آبشار شیرآباد...
ظهر چهارشنبه را شرمنده ی مهمان نوازی آزادشهری ها بودیم و آقای بای و خانواده ی عزیزش.
سپس گنبد و علی شاه محمدی و امید قدیم و دوستان گنبدی شان.
شازده ی همدان را کنار بچه های گنبد دیدیم و پس از سه سال امیرحسین ناظمی عزیز و جناب صدقی و دختر ایشان ژینایی که به راستی زندگی بود...
دیدن فرشید داوودی و رامین عزیز چقدر خوشحالم کرد. افتخار آشنایی با سید علی صلاحی و
بهرام پورعلی بابا را آنجا داشتم.
در سالن همایش دانشگاه آزاد گنبد خیلی های دیگر را برای اولین بار و چندمین بار می بینم.
- علی شاه محمدی عزیز...
هیچگاه شعف و خوشحالی ام را از دیدن و گرمی وجود استاد عیوضی فراموش نمی کنم.
و همچنین خانم صالحی با وبلاگ برترش ، عرفان رضاپور عزیز و آقای لقایی از بابل.
مرتضی صالحی فرد با محمدحسین نازنینش و برای اولین بار سید مهدی حسینی با آن چهره اش که نمی دانم چرا مرا یاد مهدی عمیدی همیشه جاودان می انداخت!
ساعاتی بعد با دیدن الهه حمیدی و سیمین نوری بعد سه سال روز زیبایم زیباتر می شود و همچنین با دیدن آرزو احمدزاده و مهدی ساقی.
شب می گذرد و صبح گنبد و چشمه گل رامیان و باقرآباد و بوی اسفند و قرآن و صفای مردمش و ساعاتی پیاده پای کوبیدن و حوالی ظهر و محل شب مانی.
- در کنار استاد...
- پدر و پسری یکی از یکی نازنین تر!
افتخار آشنایی با شادی گنجی و مهناز رستگار را آنجا دارم. ساعتی بعد محمد گایینی از راه می رسد و علیرضا کریم آبادی.
ساعت ها چون ثانیه ها می گذرند و غروب و شبی زیبا و صبح و صعود و به گوسفند سرای قلعه موران و تا چشم بر هم نزده ایم اتمام برنامه و خداحافظی و بازهم هریک به راهی و شهری...
و چیزی که ماند خاطره بود و خاطره و بازهم خاطره...
- بچه های گل یزد...
- در مسیر گوسفند سرا...
- امید قدیم و همه ی خوبی هایش...
- صبحانه به همراه دوستانی بهتر از گل...
...
پ.ن. یقینا نام خیلی از دوستانی که افتخار دیدارشان را داشتم از قلم افتاده. بر من ببخشید.
قصدم گزارش نویسی نبود چون گزارش نویس خوبی نیستم. بهانه یادی از خاطرات خوب با دوستان خوبم بود.
پ.ن.۲ صعود قلم امسال با تمام خوبی هایش دغدغه ها و دلمشغولی هایی هم داشت..
تخریب کوه شاه کرمان ، صدای اره هایی که در دل جنگل ها لحظه ای قطع نمی شد.
و جای خالی بسیاری از دوستان که کاش بودند.
پ.ن ۳ جا دارد از همه ی آنهایی برای این برنامه زحمت کشیدند تشکر نمایم بویژه آقای اسماعیلی مدیر محترم
باشگاه البرز گنبد و همچنین شرکت اطلس گرمساز آقای سمیعی.

