شاید چوپان قصه ی ما دروغگو نبود..! شاید او تنها بود وازفرط تنهایی فریاد گرگ آمد سر می داد..

                     افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد و همه در پی گرگ بودند...

                                و در این میان فقط گرگ فهمید که او تنهاست..!

و شاید هم به قول "شاملو"ی بزرگ قصه جور دیگری بوده باشد!


پ.ن. براستی که آن روزها بزرگترین دغدغه مان شکستن نوک مدادمان بود..

پ.ن.2 تصاویر را از اینترنت برداشتم.