یاد آن روزهای بی دغدغه به خیر...









شاید چوپان قصه ی ما دروغگو نبود..! شاید او تنها بود وازفرط تنهایی فریاد گرگ آمد سر می داد..
افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد و همه در پی گرگ بودند...
و در این میان فقط گرگ فهمید که او تنهاست..!
و شاید هم به قول "شاملو"ی بزرگ قصه جور دیگری بوده باشد!
پ.ن. براستی که آن روزها بزرگترین دغدغه مان شکستن نوک مدادمان بود..
پ.ن.2 تصاویر را از اینترنت برداشتم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 13:18 توسط عیسی
|