آنجا که آفتاب دیر می تابید..!
مرور آرشیو عکس هایم و دیدن چند عکس مرا تا چند سال پیش برد...
حدود پنج سال پیش یکی از دوستانم در روستایی کوچک و دورافتاده در شهرستان بستک معلم بود.
روستایی کوهستانی با جاده ای خراب و با کمترین امکانات موجود..
روستا نزدیک به ۳۰۰ نفر جمعیت داشت مردمی بسیار خونگرم و مهمان نواز که شغل همه ی آنها دامداری بود.
بنا به درخواست دوستم مدتی کوتاه برای کمک به او به آن روستا رفتم.
تجربه بسیار گرانبهایی بود. در بین حدود سی دانش آموزی که بودند بعضا استعدادهایی می دیدم که شگفت زده ام می کرد.
روزی که از روی کنجکاوی پرونده ی دانش آموزان سال های قبل را ورق می زدم ریزنمرات دختری را دیدم که با همه بسیار تفاوت داشت. دختری به نام مریم که هر پنج سال دوره ی ابتدایی را با معدل بیست گذرانده بود. وقتی از دوستم که سال های قبل هم یک بار در آن روستا بوده درباره آن دختر پرسیدم او نیز از استعداد و توانایی های آن دختر در شگفت بود و می گفت سال دوم دبستان سر کلاس پنجم حاضر می شد و حتی از خیلی از آنها هم بهتر بود!
به یاد دارم که وقتی دوستم گفت که بعد از اتمام دوره ابتدایی پدرش صرفا به خاطر اینکه دختر است و نباید برای درس به شهر برود و درس برای دختران چند کلاس کافی ست او را از مدرسه برداشته و الان برای پدرش چوپانی می کند به اندازه ی تمام کوه های سر به فلک کشیده ی آن روستا وجودم را غم گرفت..
مدتی که من در روستا بودم و همان زمستان سخت ۸۶ بود مریم به همراه برادرش گله شان را به دل یکی از کوه ها برده بودند و من هرگز او را ندیدم.
به دیدن آن پدر رفتیم، با بزرگان روستا صحبت کردیم اما همه بر این نظر تلخ بودند که برای یک دختر همین چند کلاس سواد هم زیادی ست!!
حالا پنج سال از آن زمان و شش هفت سال از زمانی که مریم را با آن همه استعداد فقط به خاطر اینکه دختر بوده از مدرسه برداشتند گذشته و اگر اینچنین نمی شد شاید او حالا در یکی از دانشگاه های این کشور در رشته ای درس می خواند که بسیاری از رنج ها و کمبودهای همین روستایشان را کم می کرد.
شاید مریم الان حداقل یک بهورز شده بود برای خانه بهداشتی که حتی نداشتند!
پ.ن. عکس ها زمانی گرفته شده که من در آن روستا بودم. متاسفانه اسم هیچکدام از این بچه های معصوم را یادم نیست..