بدرود تا فرصتی دیگر...

 

"باید امشب بروم"...

شروعی از دوره ای خاص از زندگیم با اولین شب از زمستان همراه شد!!

خدمت مقدس سربازی!!!

هرچه خواستم دیرتر شروع کنم این آغاز را خداوند نخواست، این حکمت را مانند همیشه به فال نیک می گیرم و راهی می شوم.

بیشتر از هرچیزی دلم برای کوه و کوهنویسان و کوهنوردان تنگ می شود. به یاد همه ی شما دوستان عزیز هستم...

یلداتان سبز...

بی انتها...!

 

در گوشه ای از دامنه ی کوه های کوچک زادگاهم ساهاست که خمره ای سفالی با قطره قطره آب هایی که از دل سنگی بزرگ بیرون می آید پر می شود.

از زمان و کسی که این خمره را کار گذاشته هیچکس حتی قدیمی ها چیزی به یاد ندارد!

نکته ی جالب این خمره این است که همیشه پر از آب بوده و بدون اینکه از کناره ها یا گوشه ای خارج شود هیچگاه سرریز نمی شود!! و حتی با گذشت سال ها هنوز کسی پی به دلیل و رازش نبرده است!!

 

 

 

یکی از بی ادعاترین موجود زنده ی زمین...

تعدادی از شترهای پرشماری که بعدا متوجه شدم ساربانش را بدون اینکه دیده باشمش میشناسم!!

درختی که این شترها از آن تغذیه می کنند "کنار" ست که بعد از نخل فراوان ترین درخت در مناطق جنوب می باشد.