جزیره ی هندورابی...

 

سواحل خلیج فارس همیشه برایم زیبا و پر از لحظات خوب بوده، اما هیچ جا به اندازه ی ساحل جزیره ی کوچک هندورابی برایم خاطره ساز و رویایی نبوده است...

جزیره ای کوچک که بعد از بندرلنگه و جزیره ی کیش قرار دارد. آخرین سفرم به این جزیره ی رویایی به تعطیلات بهمن ۸۸ بر می گردد، که به همراه بسیاری از دوستان و کوهنوردان و کوه دوستان هم استانی یک برنامه ی پیاده روی ترتیب داده شد دور جزیره به طول حدود ۳۰ کیلومتر.

امروز که داشتم دنبال یک فایل می گشتم عکس های آن دو روز را دیده و دوباره به آن روزها رفتم و به یکباره دلم چقدر هوای ساحل کرد آن هم ساحل هندورابی!!

 

چه مکافاتی کشیدیم تا تو این لنج جامون شد! یادش به خیر شوخی های احمد و غر زدن های مجید...

 

 

ساحل و عکسی از آب پاک و زلال خلیج هندورابی. آن هم در روزهایی که کشند قرمز در آب های خلیج فارس بیداد می کرد!! اما می بینین آب این ساحل چه رنگی داره رنگی به زیبایی رویاها!!!

 

غروب جزیره...

طلوع سپیده!!!

...................

نوعی ماهی مرکب که یکی از صیادان بومی لطف کرد...

دو یار جدا نشدنی!! البته تنها مشکلشون و مشکل همیشگی ما تو هر برنامه باهاشون اینه که خیلی خیلی عشق خوابن! همین...

صعودی به بهانه ی قلم!!!

 

ماه ها بود منتظر برنامه ی صعود قلم بودم، خدا خدا می کردم مشکلی پیش نیاد تا بتونم تو این برنامه باشم.ترسیدم اگه ۷و۸ تیر برم برای الوند دیگه واسه آخرای تیر مرخصی نداشته باشم اما اونجا هم به بچه ها قول داده بودم و نمی تونستم بدقولی کنم. خلاصه اوایل تیرماه که رفتیم الوند.

چند روز قبل از برنامه ی قلم هوا وحشتناک گرم شده بود حتی شبا، پس یک بهانه ی خوب داشتم که تمام بتن ریزی ها را تا اول مهر تعطیل کنم. کارای دیگه ی شرکت وساختمون را هم که باید حتما خودم بودم تا یکی دو روز مونده به سی ام تقریبا تموم کردم.

صبح روز ۳۰ تیر از بندرلنگه راهی تهران شدم، حالا بماند جریان پرواز که هواپیما وسط چله ی تابستون کولرش خراب بود و سرمهماندار هم یه بهونه داشت که بهمون قطعات نمیدن!!!

دم دمای ظهر رسیدم تهران، طبق معمول همیشه چند دقیقه ای منتظر شدم تا داداشم رسید فرودگاه. تو مسیر خونه یادم افتاد که باتومم و بادگیرم را یادم رفته بیارم!! بعد از ناهار راه افتادم رفتم تا منیریه، باتوم و یه چیزای دیگه خریدم، واسه بادگیر هم رفتم جای همیشگی، شهرک غرب، مرکز خرید گلستان.

صبح روز بعد رفتم تهران پارس، چندتایی از بچه ها بودن که هیچ کدومشون را نمی شناختم، اولین کسی که باهم آشنا شدیم آقای عسکری از همدان بود همون آقای گلی که وبلاگ خوش اسم فاتحان خورشید را داره، بعدشم بچه های سنقر، چند لحظه بعد آقای صدقی و رامیار از راه رسیدن، رامیار را از عکس وبش شناختم یادش به خیر چه خوش و بشی کردیم باهم!!

آقای فکری و آقای صالحی هم رسیدن و کم کم باقی بچه ها، راستی همون اول یه آقا و خانم دیگه هم بودن که بعدا فهمیدم مرتضی طهماسبی دوست خوبم از وب پا به پا ست، کسی که دعا می کردم باشه چون خیلی دوست داشتم ببینمش و خانم لیلا از وبلاگ یک بوس کوچولو.

بیشتر بچه ها که رسیدن با سرویس هایی که هماهنگ شده بود رفتیم سمت لواسون، جایی که آقای حصاری و همکاراش رسم میزبانی را به بهترین شکل به جا آوردند.

با خیلی دیگه از بچه ها تو سالن تریبت بدنی لواسون آشنا شدم، امین غفارزاده، امید عزت پور، محمد نادعلی نسب، امیرحسین ناظمی، خانم بانشی که همیشه زیاد تو دنیای مجازی مزاحمشون میشم و از اونایی بودن که دوست داشتم از نزدیک ببینمشون که البته اول اشتباهی خانم ماهزاده را به جای ایشون دیدم. دو دوست مشهدی که تازه با وبشون آشنا شده بودم ! خانم سیمین نوری و خانم الهه حمیدی و همچنین دوست عزیز جناب آقای رضا حبیب نیا از وبلاگ راز کوه که همیشه بزرگواری و متانتشان شرمنده ام می کند...

برنامه با صحبت های آقای فکری و آقای حصاری رسمی تر می شود و بقیه ی بچه ها را هم در قسمت معرفی می شناسم. خانم فراهانی و خانم ابریشمی را بعد از قسمت معرفی می بینم و چقدر از دیدنشان خوشحال...

پذیرایی و تقسیم بندی گروهی و سپس صرف ناهار و بعد هم حرکت به سوی روستای امامه...

از امامه راه می افتیم تا شب را در دشت ولاره یا همان دشت مهرچال بگذرانیم، نزدیکای غروب به محل شب مانی می رسیم. آقای فکری و آقای صالحی کمی در مورد برنامه ی فردا صحبت می کنند و بعدش هم شام و کم کم خواب...

۵ صبح تقریبا همه بیدارن، حدود ۶ راه می افتیم برای قله و پس از ساعاتی پیمودن راهی که کم شیب تر از راه دیروزی است خود را بر فراز قله ی مهرچال می بینیم. اولین چیزی که نظرم را جلب می کند دورنمایی از قله ی دماوند است دماوندی که به خاطر مهرچال و صعود قلم فعلا از قیدش گذشتم و با بچه ها که راهی بام ایران بودند نرفتم!!! خودم هم نمیدانم چرا، آخه من عاشق دماوندم. ولی خب صعود قلم بود دیگه!!!

پس از حدود نیم ساعت برگشتیم پایین و جمع کردن وسایل و بعدش هم روستای امامه و لواسون وتهران پارس و خونه و یه مشت خاطره، خاطره و فقط خاطره از اون همه لحظات خوب...

به همراه استاد خوبم جناب حبیب نیا...

در کنار یکی از فاتحان خورشید!!

با رامیار عزیز. هنوز خیلی نگذشته چقدر دلم برات تنگ شده رامیار جان...

کسی که پا به پای هم رفتیم تا قله... مرتضی طهماسبی

در کنار سنگ چین قله...

اگه کمی دقت کنیم و مه هم بذاره میشه دماوند را دید... منتظرم باش می آیم به زودی!!!

 

... باسپاس از همه

      آقای فکری و آقای صالحی

      بچه های گل لواسان

     بچه های گل تر کلوب دماوند

     شرکت هفت گوهر

    و مثل سریال های تلویزیونی با سپاس از تمام کسانی که با ما بودند!!

صعودی به رنگ این قلم!!

 

در تپش های خاکستری گونه ی زمین،

    اندکی پایینتر از ابرها،

              ما از همدلی ها گفتیم،، از دوستی ها...

                   از خواب ها،، رویاها،، آرزوها !!

      "کاش این باهم بودن جاری بماند"...

 

 

... با سپاس از تمام کسانی که این باهم بودن را سبب شدند...